این روزها بازار قصه ها ،حماسه و افسانه های شرقی دراین حوالی غروبگه آسیا گرم و مهیج و بیش از کمپانی های هالیوودی و سینمای خودکفای خانگی خواستنی تر گشته است. مدتی قبل جواهری در قصر و یانگوم علمدار 8 مارس همانگونه که خیلی وقت پیش ، اوشین این بار سنگین توانستن را پابه پای زن بودن بردوش میکشید!، بود. یا امپراطور دریا که تنها یک قصه بشمار می رفت هم توانست در جولانگه احساس، شور آفرینی کند. و اینک روح هموسو است که د ر زندگی تک تک تماشاچیهای ایده آل گرا جولان ایبو پروفن 400 میزند!. منتقدی در نانوایی سر کوچه! میگفت: "اگر این چشم بادامی ها را خلع شمشیر کنیم، میشود سینمایشان را به نرخ بالیوود رنگ کرد". اما تفاوت آنقدر عمیق است که نمی توان با یک رنگ کاری ساده به تاثیری که بر ضمیر ناخودآگاه جمعی میگزارد - آنهم این سوی قرینه - سرپوش بازیگری، یا جلوه های ویژه نهاد.ویژگیهای این سریال منحصربه فرد که آخر هفته را از جمعه ها، به سه شنبه ها آورده همان آش کشک خاله است که پر است از پیاز داغ ماجراهای احساسی و تقدیر، ودست آخر یک وجب روغن خدایان...
اگر تاریخ تفکر آسیا را تا بدینسان اَلَکی کنیم، فلسفه شرق چون همیشه توجیهی برای ماندن و نیفتادن دارد. شاید این هم خواست خدایان جوسون باشد! گرچه این حقیقتیست آشکار که خاوردور بر اخلاقیات پایه های تمدن را بنا نهاده، اما خالی از لطف نخواهد بود اگر گوشه نظری بر درون مایه این حماسه اندازیم و آن را اندکی با فلسفه شرق هویت بخشیم.
در روند داستان دو شخصیت بارز به چشم میخورد که یکی از آنها همان جومونگ، منتخب شده از سوی خدایان است. و دیگری مکمل این شخصیت یعنی سوسونو است، که خدایان بیش ازآنچه که ما انتظار داریم با او با نا ملایمی رفتار میکنند و اینجاست که در می یابیم که خدایان تقدیر را آنگونه که احساس زمینی ها میخواهند پیش نمی برند.
در جایی از داستان کاهن اعظم خطاب به سوسونو میگوید اگر خدایان تو را مرد می آفریدند حتماََ سرنوشتی به مراتب بهتر میداشتی و نیز در زمان تاج گذاری حتی سوسونو به این اقرار میکند که جومونگ منتخبی از سوی خدایان است. و در آخر داستان گفتگوی جومونگ با خدایان به عنوان مرد، به این تفکر که مرد بودن برزگترین نعمتی است که خدایان می توانندبه شخصی بدهند مهر صحت میگذارد. به صورتی که دست آخر این سوسونو است که آن سرزمین را باید ترک کند. تمام این ماجرا و دیدگاه نسبت به زن در فلسفه شرق از بودا که اذعان میکرد با زنان صحبت یا حتی اگرهم شدبه آنان نگاه نکنید و کنفسیوس که بر اساس اخلاقیات، زن را مطیع اوامر مرد میدانست به چشم میخورد. این داستان به مزاج ما این سوی قرینه بسیار شیرین میاید، چراکه ما بر اساس فلسفه شرقی ای که هزاران سال است مبنای اخلاقیات ما گشته است، خصلتاََ ضد فمنیسم هستیم!. شاید شنیده اید که میگویند فلانی اوجاق خانه اش کور است، این عنوانی بود که در ایین زرتشت باستان به خانواده ای میدادند که فرزندی پسر نداشتند چرا که تنها این افتخار روشن کردن آتش مقدس به پسر خانواده داده میشد. پس ما آنقدر از قرینه اندیشه آسیا بیرون نیستیم که از این گونه تحقیر مودبانه زنان لذت نبریم!!.
ویژگی دیگر داستان وجود خدایان یا به عبارت دیگر، شورای خدایان و جبر حاکم بر زندگی است. که هرچه هم تلاش کنیم بی توافق شورا راه به جایی نمی بریم که در لحظه لحظه داستان جاریست. در تاریخ، اقوام هند - اروپایی مشهورند به چند خدایی، پس این موضوع به گوش ما زیاد غیر معقول نمی آید. و ما ذاتاََ انسانهایی ماورالطبیعی هستیم، شاید به تناسخ هندویی اعتقادی نداشته باشیم، اما منکر ضعف خود در قبال نیروهای ماوراالطبیعت نبوده، پس بر اساس این تفکر ما بازیگرانی بیش نیستیم. آنچنان که سرتاسر داستان عرصه شطرنجی است که تمام مهره ها درپی سر نهادن به خواست خدایان - حال فرقی ندارد اینکار را به روش دوستی یا دشمنی انجام دهند - درخدمت به قهرمان داستان هستند و این واژه ی قهرمان - که اگر کمی از ان بگذرد اسطوره میشود - چه قدر من را بر سر وجد می آورد!.این واژه مرا یاد فردوسی و رستم دستان می اندازد ، انگار جان به جانمان کنند قهرمان یک چیز دیگر است. وشاید این هم ریشه هایی در ضمیر ناخودآگاه هزار ساله ی جمعی ما دارد از زمانی که گیلگمش را سومری ها افسانه وار بر لوح نگاشتند تا به امروز راوی احساس دیدن اسطوره گشته ایم. قهرمانی که از هفت خان رستم گذشته باشد، یا اژدهای سه پایی را از ماورای سیرت انسانی با خود آورده باشد، یا پر سیمرغ را با خود داشته باشد، انگار از دیدن ضعفهای خود یک جورهایی خودآزارانه لذت می بریم. علتی که قوم یهود نتوانست مسیح را به عنوان فرستاده وعده داده شده از نبی های پیشین بپذیرد، سخاوت و مهربانی و صلح طلبی او بود و این در حالی بود که دیدگاه آنان از ناجی، کسی چون گاندی و مارتین لوترکینگ نبود. بلکه شاید کسی چون جومونگ بوده تا بتواند چون او که افتخارامپراطوری جوسون قدیم را زنده کرده او هم افتخار قوم یهودا را به زمان سلیمان و معبد بزرگ هرکول برگرداند. انگار ما ذاتاََ اسطوره گرا هستیم و برای بزرگان خود چه معجزه هایی که نقل نمی کنیم!
ویژگی دیگری که می توان از آن نام برد، نزاع هزارساله خیروشر است، که به زمان آفرینش آدم و حوا برمیگردد. - اگر قبل از آن روی داروین زغال مالی کرده باشیم - یا به عبارت دیگر همان نظرگه مانی نبی. چیزی که در اینجا قابل تامل است یکی اشتباه تفسیر کردن نشانه های خدایان از سوی واصلان به خدا، یا همان کاهنان اعظم است. گرچه تعبیر از ماهیت خیر یا شر به خودی خود امری انتزاعی و نسبی است، اما روند داستان از همان ابتدا به خواست خدایان، ردپای از خیر به مخاطب تشنه ی پیروزی اژدهای سه پا نشان میدهد. و این که ،ممکن است حتی کسانی که گوشه لب خدایان هستند به اشتباه راه ترکستان را پیش گیرند. شاید این موضوع در ظاهر امر موضوعی معتدل نسبت به واصلان در ما ایجاد کند و آنان را از دایره معصومیت بیرون راند، اماآن هم خواست خدایانی است که چیزهای برای پنهان کردن حتی از سخنگویان خود دارند، و اینجا ناچاراََ مقید خواست و تصمیمات فوق محرمانه شورای خدایان می شویم و با تنها برگ امیدی که در دست داریم به انتظار آخر پاییز مینشینیم، آن برگه هم چیزی نیست جز همان پیروزی خیر بر شر ، ایمان بر کفر و زیبایی بر زشتی!. و این نبرد و نزاع در درون شخصیت های داستان هم به کرار دیده میشود و اینجاست که میتوان گفت که سرتاسر تفکر و آموزه های فلسفه و عرفان شرقی پیرامون جدال با نفس مانورمیزند .واینکه خیر و شر دوسوی شاخ به شاخ معنویت انسان را تشکیل داده اند و شخص فرزانه کسی است که آن دو را در خود تشخیص و در سمت خیر کوشا باشد و از به مبارزه طلبیدن ماورا با خود پرهیز کند.
در اینجا ناگفته نماند که ما ایرانیان هم نمادهایی همچون اژدها داریم که همان کارایی را دارند، مانند پرنده سیمرغ و پرنده اسطوره ای هما. تذکر این موضوع خالی از لطف نیست که اژدها در خاور دور نمادی از برکت وآزادی است و این در حالی است که همان اژدها در قصه های غربی نماد ترس و ویرانی و موجودات مسخ شده جادوگران است. پس جای تعجب نیست اگر تا قرن 17 ساکنان خاور دور، غربیان را بربر خطاب میکردند!تنها نکته ای که در این داستان چون تاری جدابافته در صحنه خود نمایی میکرد، قرار دادن شخصی دو جنس در مقام مشاور شرکت سوسونو بود.خود این موضوع و راحت کنار آمدن با آن جای بسی امید است اما کیست که نداند حتی درته دیگ اندیشه شرق جایی برای او نیست و هیچ یک از مخاطبان با این شخصیت،حتی حاضر نیستند در خیال قدمی در سواحل و در دید ماهیان بزنند. شاید کارگردان یکی دو عکس زیر برج ایفل در آلبوم شخصی دارد و با این کار خواسته که بفهماند معده اش با پیتزای ایتالیایی هم سازگار است!
ویژگی دیگری که در داستان قابل تامل است بحث اصالت و نبوغ شخصیت ها است. به عبارت دیگر قهرمان و پیرامونش اصالتی آسمانی دارند و سربازان دامول قومی از مهاجران هستند و تنها کسی می تواند در این گروه باشد، که پاره ای از این قوم باشد. یعنی این شرط لازم آن است و با این شرط جومونگ حتی نسبت به یک پناهنده اسیر هم احساس تعهد میکند و در مخاطب حس تعهدی، مشروط به قومیت و نژاد وآیین و... را برمی انگیزاند، و نیز آن را در قالب قهرمانی و خواست خدایان توجیه میکند. چیزی که برخی جوامع مختلف بشری شدیداََ به آن در طول تاریخ معتقد بوده و هستند.در داستان اگر هم نبوغی باشد، و آن هم مهر تاییدی بر این ضرب المثل کردی است که نباید زین را بر خربست! اما در عوض شخصیت داستان را چنان در لفافه قهرمانی پیچیده اند و وجه خدایی به آن داده اند، که دیگر نمیتوان آن را در واقعیت تجسم کرد و اینجاست که باز در ذهنیت خویش ایستاییم و در تسلسل وارونگی حقیقت و واقعیت معلق می مانیم. این گونه است که ما از قهرمانان خود انتظار عصمت و کمال را داریم و اگر از دست قضا کسی دو بار حریف روس خود را در روی تشک ضربه فنی کند، چنان وجهی از او می سازیم، که کوچکترین خطای انسانی که در ذات هر آدمی میتواند باشد، همچون سوزنی باریک جلوه قهرمانمان را بر آسمان باور خلق پاره میکند و باز چیزی که برایمان می ماند دلسردیی ناشی از انتظارات کورکورانه از اسطوره ای که این همه منتظرش بودیم. اما در زندگی حتی اگر ایده آلی باشد ره آلی هم هست و این که جهان سراسر بر واقعیت و منطقی استوار است. اگر ما آن را به ارث برده باشیم. وگرنه باز باید تخیلات شیرینی که از قهرمانانمان داریم را در سریال ها و بر صحنه سینماها جستجو کنیم، فیلمهایی که در آن کارگردان برای کوچکترین اشتباه از طرف قهرمان داستان هزاران بار هم اگر شده، کات می دهد تا همه چیز بر وفق مراد خدایان و لبخند رضایت مشتریان باشد!!!...